امشب هر چی لیست مخاطبینم رو بالا و پایین کردم، دیدم نه خیر...
هیچ حرفی با هیچ کسی ندارم!
نمی دونم یا حرفام دیگه ته کشیدن یا زبونم انقدر عجیب و غریب شده که هیچ کس متوجه حرفام نمیشه!
واسه همینم همه، کم کم از لیست مخاطبینم خط خوردن!
قبلا بین دوستام به اینکه آدم زود جوش و به قول دوستان خارجی فرندلی هستم ، معرف بودم.
اما حالا هر روزی که می گذره می بینم خیلی ها رو از دایره ی امن روابطم کنار گذاشتم!
اونم بدون هیچ دلیل محکمی حتی برای خودم! چه برسه به اونا!
قبلا وقتی خونه میومدم به خیلی از دوستام زنگ می زدم و کلی خوشحال می شدم...
اما الان همچین حسی ندارم!
اون وقتا یاهوم رو که باز می کردم باکلی از دوستا و فامیلا چت می کردم و حرف می زدم!
اما الان چراغ خاموش میام و میرم! کلا احساس منزوی شدن می کنم!
شاید یکی از دلایلی هم که این همه مدت سراغ وبم نیومدم همین باشه!
حرفی برای گفتن نبود!
از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون چند باری هم اومدم...پست مطلب جدید رو هم باز کردم!
اما هر چی زور زدم یه سلام خشک و خالی هم واسه گفتن نداشتم!
خلاصه یه همچین آدمی شدم من!
از اون سیمین پر شر و شور حالا یه سیمین منزوی باقی مونده!
نمی دونم این خوبه یا بد! نمی دونم این وضع رو دوست دارم یا نه!
اما چیزیه که هست !
پ.ن: ببین چقدر اوضاع پیچیده شده که دو روزه احساس می کنم حتی با تو حرفی برای گفتن ندارم!
نوشته شده توسط سیمین صبا در چهارشنبه 29 خرداد1392 |
بعد از مدت ها بالاخره اینترنت دار شدم... به وبلاگ چندتا از دوستان سر زدم.بعضی از دوستان تاریخ آخرین پستشون مربوط به سال 91 میشد.
پیش خودم گفتم از من تنبل تر هم هست...بعد دیدم آخرین پست خودم هم مربوط به سال قبل میشه!
این مدت کلاس زبان و پایان نامه تمام وقتم رو گرفته...
پایان نامه که خدا رو شکر داره تموم میشه و به زودی یه نفس راحت می کشم.
اما این روزا کشف تازه ای داشتم...
بعضی از احساس ها مثل سرطان می مونن...هیچ وقت نمی تونی کاملا نابودشون کنی.
مدت ها قبل یه احساسی بود...که با هزار درد و بدبختی ، با شیمی درمانی ها و عمل های مختلف
فکر می کردم درمانش کردم.
اما حالا ....چند روزه دوباره دارم توی دلم حسش می کنم...یه جایی اون ته تهای دلم داره دوباره
ریشه می زنه...و من نمی دونم با شوق یا با ترس فقط دارم بزرگ شدنش رو تماشا می کنم...
نوشته شده توسط سیمین صبا در دوشنبه 27 خرداد1392 |
یکی دو سالی که تهران زندگی کرده ام اتفاقات گاها جالبی برایم پیش آمده!
گاهی قدم زدن در کنار دوستی ، در خیابانی که شاید چند سال پیش حتی تصورش برایم غیرممکن بود!
بعضی اوقات انجام کاری که تا دیروزش آن را محال فرض می کردم!
گاهی هم کارهایی را انجام نمی دهم! فعل هایی از من سر نمی زند،درست در لحظه ای
که انتظارشان را می کشم!
هر روز که چشم باز معجزه ای رخ داده! هر روز که بیدار می شوم دیگر آن سیمینی که چشمانم را
برای چند ساعتی روی هم گذاشت نیستم!
ولی از همه برایم دردناک تر نبودن دوستی است که همیشه انتظار بودنش را دارم!
گاهی خیابان ها بدون حضورش کش می آیند...نفس در سینه ام جا خشک می کند
و خیابان تا بی نهایت امتداد می یابد!
گاهی یک لحظه عطر حضورش را غریبه ای به خاطراتم پیوند می زند و گاهی...
این لحظات برایم تمامی ندارد...
اما باید اعتراف کنم که این درد را دوست دارم...
مانند بیماری شده ام که عاشق بیماریش شده!
می دانم درمان چیست! می دانم دارو را کجا پیدا کنم! اما طاقت دوریش را ندارم!
پ.ن: این روزها عجیب آرامم...شاید انتظار طوفانی را می کشم!
نوشته شده توسط سیمین صبا در پنجشنبه 10 اسفند1391 |
امید...
دیگه ازش خسته شدم!
درست وقتی به این نتیجه می رسی که باید رهاش کنی... باید بذاری بره...
درست وقتی خودت رو شیر فهم کردی که همه ی این اتفاقا باید می افتاد.
وقتی که راضی شدی با تمام روزای سختی که پشت سر گذاشتی بازمی تونی
بلند شی و پشت به همه ی اون اتفاقا
قدم برداری...
این امید لعنتی از کوچکترین روزنه های باورت پیداش میشه... یقتو می
گیره و می چسبونتت به دیوار.
آروم زیر گوشت زمزمه می کنه هنوز میشه کاری کرد....قانعت می کنه نباید
جا بزنی...
و تو هم با اینکه می دونی دیگه هیچ کاری برای انجام نمونده... احمقانه
منتظر معجزه ای که امید ازش حرف میزنه میشینی!
نوشته شده توسط سیمین صبا در چهارشنبه 20 دی1391 |
زندگی دانشجویی هر روز سخت تر میشه! مخصوصا وقتی تصمیم بگیری آزمون دکترا ثبت نام کنی!کارای پایان نامه با سرعت لاک پشت جلو میره و من به همین هم راضیم !
تنها دو واحد باقی مانده از کارشناسی ارشد ساعت 7:30 صبح تشکیل میشه!
چند وقتی دنبال کار گشتم و بعد عطای اون رو به لقایش بخشیدم!
از خدا که پنهون نیست ولی از شما چه پنهون که دارم یه تصمیمای بزرگی می گیرم!
بعضی اوقات به خودم می گم بی خیال! به همین زندگی عادی بچسب و حالشو ببر!
و بعضی دیگه از اوقات میگم من نقش بزرگتری توی این دنیا دارم!سهم من یه زندگی عادی نیست!
نوشته شده توسط سیمین صبا در سه شنبه 14 آذر1391 |
چندی پیش دفتر خاطرات سه سال پیش را ورق می زدم!
تمام آرزوها و خواسته ها دوباره زندن شدند ! ولی مانند زامبی ها!
مرده هایی که از گور بیرون آمده بودند و با دست های آویزانشان به سمتم هجوم می آوردند!
هر برگ از دفتر را که می خواندم تعدادشان بیشتر می شد!
لای خطوط یک خاطره ، یک آرزو پنهان شدم! آرام نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم!
صدای زامبی ها دور و نزدیک می شد. از لای خطوط درهم به چهره ی هر کدام خیره می شدم،
به یاد می آوردم که چه چهره ی زیبایی داشتن و چه مهربانانه هر وقت دلتنگ بودم مرا در آغوش
خود جای می دادند و حالا همان دست ها کمر به مرگم بسته بودند!
آرام از صفحه ای به صفحه ی دیگر پناه می بردم . روی بعضی از صفحات هنوز جای باران
مانده بود... لحظه ای ایستادم و تمام برگ ها را رویه رویم به صف کردم!
خدای من! تمام اتفاقاتی که فکر می کردم اگر بیفتند تاب و تحمل گرفتنشان را ندارم
و زیر بار آن له می شوم افتاده بودند و من هنوز زنده ام! کمرم خم شده اما نفس می کشم!
تمام برگها را با سنگدلی پاره کردم! با صدای هر پاره شدن زامبی ها هم فریاد می کشیدند
و دود می شدند.
در این لحظه هر چند احساس می کنم چیزی در درونم مرده است ولی حداقل می دانم آرزوهایم
آسوده خفته اند.
پ.ن: تمام چیزی که می خواستم همین بود و تمام شد به همین راحتی! باور می کنی؟
نوشته شده توسط سیمین صبا در پنجشنبه 2 آذر1391 |
مثل یک کلاف در خود پیچیده ام!
مغزم تعطیل شده است! هر کلمه را که تایپ می کنم...اشتباه نوشته ام...پاک
می کنم و از نو می نویسم!
به کرکره ی پایین کشیده ی مغزم نگاه می کنم و با طعنه می گویم:
واقعاً؟ اونم الان؟
سکوتش آزارم می دهد!
مقاله های ترجمه نشده، جزوه ی ننوشته ، کتابهای تلنبار شده!
باید منت کشی کنم! جلو می روم! کرکره ی پایین کشیده اش مرا یاد اعتصاب می اندازد!
نزدیک می شوم و به دلیل اعتصابش می اندیشم و دلایلم را پشت هم ردیف می کنم!
همه ی دلیل ها حتی برای خودم مسخره است!
احتمال می دهم خیلی عصبانی باشد! اول باید آرام اش کنم. هزار جمله برای آرام کردنش
جلوی چشمم از هم پیشی می گیرند....
تا به حال اینقدر نگران به سراغش نرفته ام! همیشه محکم بوده ام! همیشه
مطمئن بوده ام!
اولین ها همیشه یا خیلی زیبا می شوند یا خیلی اسف بار!
اولین بار سست بودنم چگونه می شود!؟
کنارش که می نشینم بوی تندی می دهد. گوشه کنار سرک می کشم!
نگاهی به چهره ی خسته اش می اندازم! نفس راحتی می کشم...
بطری را از کنارش بر میدارم و سر می کشم! حال هر دو مستیم...
نوشته شده توسط سیمین صبا در جمعه 28 مهر1391 |
امشب حال عجیبی دارم...صدای رعد و برق و باران همیشه دیوانه ام می کند.باران همیشه مرا به قسمت تاریک ذهنم می کشاند که برای یک لحظه با نور رعد همه جا روشن می شود
و چیزهایی که در تاریکی پنهان کرده ام برام دستی تکان می دهند و من به همراه باران
برای همه ی آنها گریه می کنم!
رویاهای سال های دور کنارم می نشینند و اشک هایم را پاک می کنند!
گفتم سال های دور؟ چقدر دور؟ گاهی فکر می کنم این رویا ها را از صدها سال پیش
با خود کشیده ام! گاهی صدای پاره شدن طناب را می شنوم...چشمانم را می بندم و به صدها
سال قبل پرت می شوم...قلبم در سینه بی طاقتی می کند ،خیال می کنم با هر ضربان فریادش
را حفه می کند. چشم هایم هنوز بسته است اما مانند چشمه ای از اعماق قلبم
می جوشند و باز می جوشند...رویاهایم دیگر طناب پیچ نیستند! آزادانه می رقصند ...
چقدر این سالها را دوست دارم...چقدر از آنها دور شده بوده ام!
با صدای رعد به خودم می آیم...طناب هنوز در دستم است و رویاهایم دست و پای بسته
اشک هایم را پاک می کنند!
نوشته شده توسط سیمین صبا در جمعه 21 مهر1391 |
فکر می کنم در تمام عمر هیچ وقت اینقدر سرخوش نبوده ام!هر از چند گاهی به مسیر اصلی زندگی ام نگاهی می اندازم و در تنها میان بر زندگی گم
می شوم. گاهی دلم می خواهد کمی بالا بروم و از کمی بالاتر به ماز زندگی ام خیره شوم!
شاید از کمی بالاتر! تنها از کمی بالاتر بفهمم کجا مسیر اصلی را در میان بر گم کرده ام!
شاید در نقطه ی هیچ اتفاق افتاده باشد! آنجا که دیگر من نبودم! تو نبودی! هیچ کس نبود...
کمی بعد از هیچ بود که فهمیدم در میان بر گم شده ام!
بارها دور خود چرخیدم...بارها شرق را به غرب، شمال را به جنوب دوختم ! اما هیچ کجا
نقطه ی هیچ نبود!
حال فقط سرخوش و سرگردان لیوان چای را سر می کشم و وقتی به مسیر اصلی
نگاه می کنم لبخند محوی می زنم و در میان بر گم می شوم!
نوشته شده توسط سیمین صبا در چهارشنبه 19 مهر1391 |
وقتی ایستگاه پنجم رو از دور دیدم یهو یه چیزی توی دلم فرو ریخت!
به خودم گفتم بالاخره اتفاق افتاد!
دویدن سجاد این حس رو در من زنده کرد که کودک درونم با چشمای مظلومش بهم زل زده
و میگه منم می خوام!
شروع کردم به دویدن! سراشیبی تندی بود!چند لحظه همه ی اطرافم متوقف شد!زمان و مکان
بهت زده محو تماشای من شدن! احساس کردم پاهام داره از زمین بلند میشه!
بعد یه دفعه ایستادم! قلبم داشت از جا کنده میشد!
نشستم...همه چی تموم شده بود. دیگه نه از درد خبری بود و نه ناراحتی!
از همه چی رها شده بودم!
پ.ن: این کوه رفتن داستانی داره برای خودش! شاید برگشتم و نوشتمش!
نوشته شده توسط سیمین صبا در شنبه 25 شهریور1391 |